نویسندۀ جوانی که همواره داستان بخواند و دقیق بخواند کم کم درمییابد و در ذهن او حک میشود که استادان چگونه در عمل، با توجه به کل ساختار داستان خویش، به پرسشهای فوق پاسخ دادهاند. مطالعۀ پیگیر و دقیق سبب میشود که تکنیک استادان به تدریج بر ضمیر او تابیده شود و روشنایی پنهان ولی مؤثری ایجاد کند که به هنگام آفرینش داستان، شاید بی آنکه خود آگاه باشد، قلم او را به راه درست خواهد برد.
این از شاگردی کردن باواسطه. یعنی، باواسطۀ کتاب در محضر استادان غایب شاگردی کردن. ولی اگر نویسندۀ جوان بتواند استاد حاضری بیابد که در مکتب او بیواسطه شاگردی کند به يقين زودتر به مقصد خواهد رسید. چون میتواند راه و رسم کار را با سهولت بیشتری از استاد حاضر بیاموزد و، دستکم، نخستین آثار خود را به نظر او برساند و به عیارسنجی دلسوزانه و صریح او گوش بسپارد.
یادتان باشد که ما در کشورمان فاقد سنتِ سالم و سازندۀ نقد داستان هستیم. منظورم این نیست که هیچگاه نقد سالم و سازنده نداشتهایم. خیر، گهگاهی نمونههایی از چنین نقدی به چشم میخورده است و اکنون نیز به چشم میخورد. ولی بیانصافی نکردهایم اگر بگوییم تنۀ اصلی نقد داستان در ایران ساقۀ باریکی است که غالباً بادهای جهل و ملاحظات نامربوط کمر آن را شکسته است. فقدان سنت نقد، نویسندگان ایران را از فیضی بزرگ محروم کرده است و تا حد زیادی مانع شکفتگی کامل هنر و استعداد آنان گشته است. هنر داستاننویس نهالی است که از بذر استعداد او سر بیرون میآورد و یک مسیر طولانی رشد را طی میکند تا به اوج کمال برسد. در تمام طول این مسیر رشد، بهویژه در مراحل نخستین آن، نهال هنر نویسنده، مثل هر نهال دیگری، خواه ناخواه شاخههای اضافی و نالازمی میرویاند که هم او را از ریخت میاندازند و هم، اگر هرس نشوند، مانع رشدش میشوند. به عبارت دیگر، هر نویسندهای، بهویژه نویسندۀ جوان، خواه ناخواه گاهی مرتکب خطاهای کوچک و بزرگی در آفرینش داستانهایش میشود. یکی از وظیفههای نقد، تحلیل و تشخیص این خطاهاست - که به نویسنده امکان میدهد جنبههای ضعیف آفرینش هنری خود را بهروشنی مشاهده کند و در رفع آنها بکوشد.
نویسندگان ایران، چه تازهکار و چه با سابقه، از فیض کمالبخش نقد آگاهانه و هوشیارانه و سالم محرومند. تنها چیزی که تا حدی میتواند این محرومیت را جبران کند مطالعۀ دایمی است و بصیرت شخصی را افزایش دادن و خود منتقد آثار خود شدن. دوستان بصیر و خبير هم میتوانند به شما کمک کنند. آثار خود را پیش از چاپ به آنان بدهید که بخوانند و باتقویت روحیۀ نقدپذیری و حقشناسی در خویشتن، آنان را تشویق کنید که با صراحت و بدون تعارف به شما بگویند نظرشان راجع به آثار شما چیست و چه عیب و هنرهایی در آن تشخیص میدهند.
اهمیت تکنیک
اکنون ببینیم تکنیک چه اهمیتی در فرآیند آفرینش داستان دارد. چند سال پیش مطلبی خواندم از نویسندهای، یادم نیست داستانی بود یا داستانوارهای یا چیز دیگری، که در آن محتوای داستان را به بچهای تشبیه کرده بود که دارد از پشتبامی سقوط میکند، و گفته بود تا شما (معتقدان به تکنیک) به فکر آن هستید که بچه را چگونه نجات دهید (یعنی در اندیشۀ تکنیک هستید) من جلو رفتهام و بچه را در هوا گرفتهام و نجاتش دادم. آیا حق با آن نویسنده است؟ آیا تکنیک نوعی قافیهاندیشیِ نالازم است که اندیشۀ شاعر را به چیزی جز دلدار مشغول میدارد؟ آیا نویسنده میتواند خود را از قید تکنیک رها سازد؟
هنری جیمز می گوید: «آنچه محتوا را حفظ میکند و دوام میبخشد فقط شکل است و بس.»
جملۀ هنری جیمز روشن است و بینیاز از توضیح و تفسیر. با وجود این شاید نقل این گفته بیفایده نباشد که در هنر، و از جمله در آثار هنری منثور، زیبایی و حقیقت جداییناپذیرند و این جداییناپذیری بهحدی است که تصور یکی بی دیگری ممکن نیست. ما میتوانیم، و به یقین دقت فنی بیشتری به خرج دادهایم اگر، بهجای اصطلاح زیبایی واژۀ شکل را به کار ببریم و بهجای اصطلاح حقیقت واژۀ محتوا را. حتی میتوانیم دایرۀ مفاهیم را تنگتر کنیم و به جای زیبایی و شکل بگوییم تکنیک و به جای حقیقت و محتوا بگوییم موضوع.
نقدِ جدید آشکار کرده است که محتوا مساوی هنر نیست، بلکه مساوی تجربه است و تا بیان نشود و در قالب یکی از شکلهای هنری متجسّد نگردد به هنر تبدیل نمیشود. پس فقط محتوای بیانشده را نمیتوان هنر دانست. آنچه محتوا یا تجربه را به محتوای بیانشده با هنر ارتقاء میدهد تکنیک است.
تکنیک وسیلهای است که نویسنده به کمک آن تجربهاش را بیان میکند. تکنیک تنها وسیلهای است که نویسنده در اختیار دارد تا موضوع با محتوای داستانش را کشف کند، معنای آن را به خواننده منتقل سازد، و، بالاخره، آن را ارزشیابی کند. بنابراین در هنر، در همۀ شکلهای هنری و از جمله رمان، تکنیک نقشی به عهده دارد لازم و هیچ هنرمندی قادر نیست خود را از قید آن رها سازد. چون هنر بدون تکنیک قابل تصور نیست. آنچه بدون تکنیک قابل تصور است محتوا یا تجربه است که به آن هنر نمیتوان گفت. جملۀ هنری جیمز بیان دیگری از همین مطلب است و او حق دارد که شکل را، که مفهومی است کلیتر از تکنیک، حافظ و تداومبخش محتوا میداند. درست برخلاف آن نویسندهای که خیال میکند اگر لحظهای در اندیشۀ تکنیک باشید محتوای از پشتبام سرنگونشدهاش با مخ به زمین خواهد خورد و آناً خواهد مرد.
گفتۀ آن نویسنده بازتاب یکی از دو طرز فکر افراطیِ متضادی است که راجع به شکل و محتوا در دهههای اخیر در کشور ما رواج داشته است. یکی از این دو طرز فکر اصالت را به شکل میدهد و نقش محتوا را در کار هنر دست کم میگیرد. طرز فکر دیگر اصالت را به محتوا میدهد و نقش شکل را دست کم میگیرد. حال آن که بازجوییِ اندکی عالمانه و دقیقِ هر اثر هنری ممتاز، در هر نوعی از انواع هنر، بهروشنی نشان میدهد که نه زیبایی بزرگ بی حقیقت بزرگ اثر هنری ممتاز میسازد و نه حقیقت بزرگ بی زیبایی بزرگ اثر هنری ممتاز میسازد. زیرا اصولاً در هنر زیبایی و حقیقت، شکل و محتوا، و تکنیک و موضوع، جداییناپذیرند و فقط در تلفیق کامل با یکدیگرند که شکل معنا مییابد و محتوا حفظ میشود و دوام میآورد. چرا هنری جیمز مصدر «حفظ شدن و دوام آوردن» را به کار برده است؟ چون حقیقت یا محتوا یا موضوع را هنرمند هستی نمیبخشد. حقیقت یا محتوا یا موضوع در واقعیت زندگی اجتماعی موجود و نهفته است. نبوغ هنرمند در این است که به کمک تکنیک آن را کشف و آشکار میکند و به دیگران منتقل میسازد. به عبارت دیگر، آن را در شکل متجسّد میسازد و بدین ترتیب حفظش میکند و دوامش میبخشد. نکتۀ باریک اینکه در این کار، در انتخاب حقیقت یا محتوا یا موضوعی که به کمک تکنیک کشف و آشکارش میکند و به دیگران منتقل میسازد، نه خیلی آزاد است و نه کاملاً به اراده و اختیار خود عمل میکند. گوستاو فلوبر میگوید: «نویسنده اصغلا آزاد نیست که این چیز یا آن چيز را بنویسد. نویسنده موضوع داستانش را به اختیار خود انتخاب نمیکند. منتقدان و مردم متوجه این نکته نیستند.»
چه نویسنده در انتخاب موضوع داستانش آزاد و مختار باشد و چه نباشد، در این واقعیت تغییری نمیدهد که او حقایق پنهان را کشف و آشکار میسازد و دیگران را، گاه علیرغم میلشان، وادار میکند که آن حقایق را ببینند. و یکی از نقشهای ارزشمند هنر در همین است؛ نمیگذارد حقیقت پنهان بماند و فراموش شود؛ نمیگذارد حقیقت پژمرده شود و بمیرد؛ حقیقت را زنده نگه میدارد و بر نیروی عمل و تأثیرش میافزاید.
حال که ضرورت و اهمیت شکل و تکنیک تا حدی روشن شد، لازم است این را هم بگویم که شکل هم میتواند ناشیانه انتخاب شود و هم استادانه. شکل ناشیانه آن است که متناسب با اندامِ محتوا یا موضوع بریده و دوخته نشده باشد و آن را از ریخت بیندازد، یا بر آن سنگینی کند و به جای آنکه کشف و آشکارش کند و به خواننده منتقلش سازد زیر تنۀ خود بپوشاندش یا خفهاش کند. خلاصه، شکل ناشیانه آن است که دیده شود، حس شود. شکلپرستی و افراط در بازیهای شکلپرستانه معمولاً چنین بلایی را سر داستان میآورد و همواره در همه جا، و از جمله در کشور خودمان، نمونههایی از چنین بیماری وجود داشته است. شکل استادانه آن است که دقیقاً متناسب با اندامِ محتوا یا موضوع بریده و دوخته شده باشد و چنان با آن یکی شده باشد که تو نتوانی از یکدیگر تمیزشان بدهی، که تو نتوانی وجود هر يكشان را جدا از دیگری ببینی و مجبور بشوی این را در آن بجویی و آن را در این. درست مثل قالیهای خودمان که نقش آن در یک یک تارهای رنگین آن جاری است و كل نقش در کل بافت تجسّد یافته است. نقش، البته، وجودی ماقبل قالی هم داشته است. به شکل طرحی روی کاغذی یا مقوایی. ولی طرح روی کاغذ یا مقوا کجا، نقش بافتهشده در قالی کجا؟ آن یکی وجودی است بیجان و نامحسوس، این یکی وجودی است زنده و روحنواز و ملموس. آنچه به آن طرح بیجان و نامحسوس وجودی چنین زنده و روحنواز و ملموس بخشیده است فرآیند بافتن است که به کمک تکنیکهای قالیبافی طوری نقش را در یک یک تارهای رنگین جاری ساخته است که نقش و بافت یکی شدهاند؛ نمیتوانی نقش را برداری بی آنکه بافت را برداشته باشی، نمیتوانی بافت را بگذاری بی آنکه نقش را گذاشته باشی. درست برعکس پارچه قلمکار که بافت آن از نقش آن جداست؛ اول پارچه را میبافند و سپس نقش را روی آن چاپ میکنند. هر نقشی را. روی یک پارچۀ واحد.
نویسندۀ ما قادر خواهد بود با مصالح کلمۀ مکتوب، قالیِ داستانیِ ممتازی ببافد به شرط آنکه عناصر، ابزارها و تکنیکهای داستانی را دقیقاً بشناسد و آنقدر تمرین کند تا قریحه و قلم او این عناصر و ابزارها و تکنیکها را با مهارت به کار برند.
از کتاب «داستان: تعاریف، ابزارها و عناصر»، ناصر ایرانی، کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، ۱۳۶۴، صفحات ۷۰ تا ۷۹
